زندگينامه حضرت آيت الله سيد رضي شيرازي 

پنجشنبه, تير 11, 1388 01:00:00 ق.ظ

ولادت میرزای بزرگ

تاریخ ولادت میرزای بزرگ چنانچه دایی ایشان سید جلیل القدر «آقا میرزا حسین موسوی» به نقل مرحوم «شیخ آقا بزرگ» در پشت قرآن کریم یادداشت نموده است پانزدهم جمادی الاولی هزار و دویست و سی می باشد .
و نیز ایشان ابتدای شروع به تحصیل آن بزرگوار را در سن حدود «چهارسالگی» ذکر فرموده اند .
و طبق محاسبه «شیخ آقا بزرگ» در شش سال و چهار ماهگی از تعلم قرآن و خطوط و کتب فارسی فارغ شده و در شش سال و نیمه گی به تحصیل علوم عربیه مشغول می شوند ورودشان به دارالعلم اصفهان چنانکه خود می نگارند ، هفدهم صفر المظفر سنه 1248 هـ.ق بوده است .
 
بعضي اساتید میرزا
 
از اساتید آن بزرگوار می توان به مرحوم علامه «آقا شیخ محمد تقی» صاحب حاشیه معروف بر معالم الاصول و مرحوم «آقا سید میرمحمد حسین خاتون آبادی» امام جمعه و و مرحوم «آقا میر سید حسن مدرس» نامبرد و به اجازه اجتهاد از وی قبل از سن بیست سالگی اشاره نمود .
و باز از اساتید ایشان مرحوم «حاج محمد ابراهیم کلباسی» و در نجف اشرف مرحوم آل کاشف «الشیخ حسن» و صاحب جواهر مرحوم «شیخ محمد حسن» بوده اند و از مرحوم صاحب جواهر نیز اجازه اجتهاد دریافت می نمایند .
بعد از وفات صاحب جواهر ، حوزه تدریس در اختیار مرحوم شیخ مرتضی انصاری قرار گرفت و مرحوم میرزای بزرگ یکی از ارکان مباحث درس ایشان شد و نقل می کنندکه مرحوم شیخ مرتضی فرموده بوده است :« من برای سه نفر درس می گویم : میرزا محمد حسن ، میرزا حبیب اله ، و آقا حسن طهرانی »
 
وفات شیخ مرتضی انصاری
 
مرحوم آقا شیخ مرتضی انصاری علماً و عملاً عجیب بود و به حق از نوادر روزگار بود . این مرد بزرگوار آنقدر با تقوا بود که بعد از وفاتش گفتند : « شیخ علمش را گذاشت و تقوایش را با خودش برد .» که کنایه از اوج مقام تقوای او می باشد . بعد از وفات شیخ ، قاطبه اصحاب و مقلدین وی به میرزای بزرگ روی آوردند . مگر علمای بلاد ترک که به فرموده آقا شیخ بزرگ به آیت اله آقا شیخ حسین کوه کمره ای (متوفی به سنه 1399) رجوع نمودند .
حکایتی شنیدنی از تقوای دو فقیه بزرگوار اینکه ، بعد از فوت مرحوم شیخ مرتضی انصاری به میرزای بزرگ مراجعه شد مرحوم میرزا همه را به مرحوم سید رشتی رجوع دادند و وقتی به ایشان مراجعه شد فرمودند اکنون میرزا از من بالاتر است و به ایشان باید مراجعه نمایید .
 
هجرت به سامراء
 
شهر مذهبی «سامراء» که محل قبور شریف امامین همامین می باشد، قبل از ورود میرزا به آنجا ، کاملاً و یک دست سنی نشین بود و غیر از قبور آن دو امام بزرگوار ، از شیعه خالی بود . حالا اینکه هجرت مرحوم میرزا به آن سامان چه بوده است ؟ آیا از ناحیه مقدس دستوری بوده و یا مسئله دیگری بوده است ؟ و الله اعلم .
با ورود مرحوم میرزا به آن شهر ، شهر سامراء ، تبدیل به پایگاه مهم شیعه و مرکز مهمی برای رفت و آمد شیعیان شد . رحل اقامت مرحوم میرزا به سامراء برکات زیادی را به همراه داشت . میرزا در آن شهر پل ساخت و دو حمام و حسنیه احداث نمود . و نیز خانه های زیادی را برای اساتید حوزه آماده ساخت، به همراه دو مدرسه که رژیم ستمگر بعث هر دو را خراب کرد و به صورت میدان درآمد و کارهای بسیار دیگری که توسط مرحوم میرزا در آن شهر انجام شد .
 
فرزندان میرزای بزرگ
 
1- میرزا محمد شیرازی :
که در زمان حیاط پدر در نزاعی که بین سنی ها و شیعیان بود از دنیا رفت . که بسیاری از دشمنان در صدد استفاده از این واقعه برای ضرر به مسلمین بوده اند اما میرزای بزرگ با بزرگواری خاص روحی خود اجازه دخالت نداده و ظاهراً فرمودند : این قضیه به کسی مربوط نمی شود .
 
2- میرزا علی آقای شیرازی :
آقا میرزا علی شیرازی بعد از فوت پدر به نجف آمد ، در آن زمان استاد در سن کودکی بوده که ایشان را درک نموده است . « میرزا علی آقای شیرازی» از مراجع بزرگ بود و آیات عظامی چون «آیت اله میلانی» ، «آیت اله سید عبدالهادی شیرازی» و «آیته اله خویی» همه از شاگردان آن بزرگوار محسوب می شوند .
 
اقامت خانواده میرزا در نجف
 
بعد از اینکه میرزا فوت شد، و حوزه سامراء منحل شد، تمام خانواده میرزا آمدند به نجف و در نجف مستقر شدند . پسر ایشان (پسری که از ایشان مانده بود مرحوم میرزا علی آقا بود من خیلی کوچک بودم که ایشان را درک کردم) یکی از مراجع تقلید بود و آقای میلانی ، آقای خویی، آقای اردوباری، آمیرزا عبدالهادی شیرازی که همه از مراجع نجف بودند ، از شاگردان ایشان بودند و در درس ایشان شرکت می کردند .
لذا تمام اولاد و احفاد میرزا در نجف بودند . ما هم یکی از انها بودیم که تا سن ده سالگی در نجف بودیم. در نجف به مکتبی می رفتیم که توسط شیخ ادیب تاسیس و اداره می شد . شیخ ادیب روحانی فاضلی بود که ریاضیات و فرانسه را خوب می دانست . او مدیر مدرسه علوی (مدرسه دولتی ایرانیان در عراق) بود، که بعد از اتحاد لباس در زمان رضا شاه، حاضر نشد که لباس خود را درآورد . لذا مکتبی مستقل برای خود تاسیس کرد که فرزندان بسیاری از اشخاص محترم نجف به آنجا می رفتند . تا ده سالگی که آنجا بودیم بسیار استفاده کردیم . حتی جبر و مقابله و زبان فرانسه تا حد زیادی ، تعلیم گرفتیم .
 
اجتماع علما در نجف
 
پس از فوت مرحوم میرزا همه علما و مراجع، که همه از شاگردان حوزه درس آن مرجع بزرگوار بودند به نجف اشرف هجرت کردند و یا به جاهای دیگر متفرق شدند .
و بالاخرا خود میرزا علی آقا هم در نجف اشرف «علی صاحبه آلاف التحیه و الثناء» رحل اقامت گزید و همین موضوع سبب شد تا فرزند ایشان «حضرت آیه اله میرزا محمد حسین شیرازی» نیز در نجف ساکن شوند و تقدیر الهی چنین رقم خورد که آیه الله آقا سید رضی شیرازی (حفظه الله تعالی) در نجف اشرف دیده به جهان بگشایند . و خانواده ایشان در محله الاماره نجف چشمشان به ورود سیدی از سادات بزرگ خاندان میرزا روشن شود که بعدها خود در محله یوسف آباد خانه گزید و مسجدش محل افاضه دروس فقه و اصول و حکمت برای اهل فضل شد .
مرحوم آیت اله آقا سید محمد حسین شیرازی داماد آیت اله العظمی شیخ محمد کاظم شیرازی بودند . و حاصل این پیوند مبارک هشت فرزند بود که از میان این هشت فرزند پنج پسر و سه دختر وجود داشتند، که پسران به ترتیب سن عبارتند از :
 
1-    حضرت آیت اله آقا سید رضی شیرازی (1307)
2-   دکتر سید مرتضی شیرازی (1311-1379) دکتری درادبیات عرب از دانشگاه قاهره ، تدریس در دانشگاه تهران ، بیش از سی ترجمه و تالیف و حدود 30 سال از اساتید برجسته ادبیات در دانشگاه بودند.
3-   دکتر سید مصطفی شیرازی ، (1313) مهندس مکانیک ، استاد دانشگاه ، محقق محیط زیست ، ایالت اوریگون آمریکا
4-    دکتر سید باقر شیرازی (1315) دکترای مرمت ، استاد دانشگاه ، صاحب نظر و تالیف در معماری اسلامی
5-    دکتر سید فخرالدین شیرازی )1324) دکترای ریاضی ، دانشگاه بیروت ، استاد دانشگاه شهید بهشتی .
 
مرحوم آیت اله آقا سید محمد حسین شیرازی از تلامذه حوزه درس مرحوم آیت اله نائینی بودند . آقا میرزا محمد حسین نائینی در دوره معاصر از اعظم مدرسین خارج اصول بود و در علم اصول شهرتی چشمگیر داشت . در این دوره های اخیر اگر بتوان چند نفر از چهره های بسیار شاخص را در علم اصول پیدا کرد بدون شک یکی از آنها ایشان بود .
یک دوره تقریرات اصول مرحوم نائینی از جمله میراث علمی مرحوم آقا سید محمد حسین شیرازی می باشد ، که به جای مانده است .
آنچه از اکنون در طی چند صفحه می خوانید اشاره استاد به بخشهایی از حیات علمی خودشان است که قبلاً توسط چند نفر از دوستان به صورت نوار ضبط شده است .
 
اساتید نجف
 
اساتید سطح ما در نجف خیلی ها بودند . آقای فیاض اصفهانی که پیش ایشان قوانین خواندم ، آقای شیخ مجتبی لنکرانی که مطول پیش ایشان می خواندم پیش مرحوم آقا شیخ محمد کاظم شیرازی که جد امی من است ، هم سطح خواندم و هم مقداری درس خارج  ایشان شرکت کردم . پیش آقای خوئی و حلی هم رفته ام . اینها افرادی هستند که در آن زمان که ما در نجف بودیم استادان سطح و خارج ما بودند .
 
مسافرت به ایران
 
مرحوم پدرمان برای زیارت مشهد به ایران امد . وقتی ما آمدیم به ایران یک مقداری در تهران بودیم در این مدت به مدارس متداول دولتی می رفتیم تا مدرک سیکل را گرفتیم . و بعد رفتیم به مشهد . شهریور بیست ، ما در مشهد بودیم .
 
مدرسه مروی
 
دوباره از مشهد برگشتیم به تهران . چند سالی پدر ما در تهران بود و بعد از چند سال که در تهران بودیم برگشتیم به نجف . در همان چند سالی که در نجف بودیم ، مدرسه مروی می رفتم .
مروی را بعد از شهریور بیست از دست دولت گرفتند ، چون رضا خان تمام مدارس را تصرف کرده بود . (مدرسه مروی را ظاهراً هنرستان یا دبیرستان دخترانه کرده بودند .) بعد از رفتن رضا خان در شهریور بیست ، علما تمام مدارس را (همینطور مدرسه سپهسالار را که الان مدرسه مطهری می گویند و مرکز دانشکده معقول و منقول بود) گرفتند و طلبه ها در آنجا اسکان گرفتند . منتها دیگر طلبه جوان در آن زمان در تهران نبود و اینهایی که می آمدند به مدرسه مروی غالباً مسن بودند ، من جزء کوچکترین طلبه ها بودم و کسی به کوچکی من نبود . در این دوران وضع مالی ما بسیار سخت بود و حتی قدرت تهیه بلیط اتوبوس را نداشتیم و غالب مسیرها را پیاده ، و بعضاً با نعلین سوراخ طی می کردیم .
در مدرسه مروی چند سالی بودیم و ادبیات می خواندیم تا سیوطی و مغنی و دوباره رفتیم به نجف . پدر ما با عائله رفتند به نجف و من هم جزء افرادی بودم که رفتم . 6 تا 7 سال بعد به نجف رفتیم تقریباً در حدود 1326 که رفتیم به نجف و آنجا ماندیم . چون من ضعیف بودم و وضع مزاجی ام ضعیف بود ، تابستانها نمی توانستم در نجف بمانم . در تابستان نجف خیلی گرم است و در آن زمان وسایل اینطور که الان هست نبود، مثلاً کولر و امثال اینها نبود . در آنجا سردابهای تقریباً عمیقی در خانه ها کنده می شد، شاید نزدیک به بیست پله به طرف پایین داشت دو جور سرداب داشتند ، سرداب سن و سرداب متعارف . یادم هست که گاهی شبها عجله می شد یعنی از سمت صحرای عربستان و حجاز طوفان می آمد و شن می آورد به سمت نجف . مردمی که در آنجا زندگی میکردند مجبور می شدند بروند به زیر زمین و در سرداب بخوابند و تا صبح آنجا باشند . گاهی این طوفان ها یکی دوروز طول می کشید و تمام خانه ها پر از شن و رمل می شد .
 
اشاره به اساتید تهران
 
بهرحال ما یک مدتی در نجف بودیم تا سن غریب به 30 سال یا کمتر . ولی طوری بود که بین نجف و تهران رفت و آمد می کردیم . تابستانها می آمدیم به تهران و غالباً تابستان ها در تهران بودم و در غیر تابستان نجف بودم . لذا در تهران زیاد درس خواندم ، یک قسمت از قوانین را در نجف خواندم و یک قسمتی را در تهران پیش آقای شعرانی تا آخر عام و خاص فصول را پیش ایشان در همین مدرسه مروی خواندم ، یک قسمت از قوانین را در نجف خواندم و یک قسمتی را در تهران پیش آقای شعرانی تا آخر عام و خاص فصول را پیش ایشان در همین مدرسه مروی خواندم و همینطور رسائل را پیش ایشان تا اواخر ظن خواندم .
گاهی تابستان بیشتر در تهران می ماندم و پیش آقایان درس می خواندم تا اینکه بعد از مدتی آمدم و در تهران مستقر شدم . یعنی از سن 28 سالگی در تهران مستقر شدم و به درس آقای آملی می رفتم .
جناب آقای شیخ محمد تقی آملی ، صاحب حاشیه بر منظومه ، صاحب دوره کتاب مصباح الهدی و تالیفات دیگر . هفت سال به درس خارج فقه ایشان می رفتم که خودمان این درس را پیش ایشان تاسیس کرده بودیم ، برای درس می رفتیم منزلشان که چهار راه حسن آباد ، کوچه کلانتری بود . صبحها می رفتیم و ایشان خارج فقه می گفتند . همین مصباح الهدی که حالا در دوازده جلد چاپ شده است . روش ایشان اینگونه بود که ابتدا مطالب می نوشت و می آمد سرکلاس و درس و بحث می کرد ، جزوه ها را می آورد و گاهی هم از روی جزوه ها  می خواند ، خلاصه همان روز که درس می داد ، این کتاب را نوشت آن زمان من پیش آقای شعرانی اشارات می خواندم . اول شرح منظومه را پیش آقای میرزا مهدی الهی قمشه ای خواندیم و بعد یک دوره اشارات پیش آقای شعرانی . و شرح فصوص را پیش آقای فاضل تونی در سال 32 خواندم ، در کوچه نصیر الدوله . خیلی از آقایان هم که الان از بزرگان حوزه هستند ، در آنجا بودند . البته در آن زمان مثل خود ما طلبه بودند .
 
حوزه قزوین
 
بعد یک مدتی به قزوین رفتم و پیش مرحوم آقا سید ابوالحسن رفیعی قزوینی اسفار خواندم و مدتی هم در آنجا ماندم . بعضی از آقایان که معروف هم بودند ، در آنجا بودند ولی من تنها پیش مرحوم آقا سید ابوالحسن اسفار می خواندم . اصلاً اسفار در قزوین مشتری نداشت ، در تهران به زور مشتری اسفار پیدا می شد .
به هر حال من مدتی در قزوین بودم و ایشان اجازه اجتهاد به من داد که چاپ شده ، یعنی در سن 29 سالگی اجازه اجتهاد به من دادند و این اجازه در کتابی چاپ شده . بنام مجموعه مقالات فلسفی آیت اله قزوینی ، که آقای دکتر رضا نژاد این مقالات را جمع آوری کرد . نمونه خط آقا سید ابوالحسن را می خواست ، که به من تلفن کرد و این اجازه اجتهاد را گرفت و آن را چاپ کرد . خط بسیار زیبایی است . اما من قبل از اینکه از ایشان اجازه اجتهاد بگیرم ، از آقای میرزا احمد آشتیانی اجازه اجتهاد داشتم . پیش ایشان نیز مقداری از اسفار را خواندم . پیش مرحوم آقا سید ابوالحسن نیز مقداری از فصول را خواندم ایشان رحله الشتاء و الصیف داشتند . زمستانها می آمدند تهران و تابستانها می رفتند قزوین . و ما هم گاهی ایام تابستان می رفتیم قزوین و ایشان به ما خیلی محبت داشت . و بعد در تهران ماند تا اینکه به مسجد جامع رفت و امامت مسجد جامع را پذیرفت منزل ایشان هم پشت مسجد جامع بود . یک مدتی هم ما برای درس به منزل ایشان می رفتیم پس از آن در مسائل مرجعیت وارد شد و دور ایشان را افرادی دیگر گرفتند ونهایتاً درس فلسفه ایشان تعطیل شد و ما دیگر به درس ایشان نرفتیم .
البته زمانی هم که به درس فلسفه ایشان می رفتیم ، قبل از درس فلسفه ، یک درس خارج فقه می گفت و دراجازه اجتهاد بنده هم نوشته . خارج تجارت ، مکاسب و خارج اجاره و دو سه کتاب دیگر ازفقه، و بعد اسفار می گفت . ما هم حرفهای ایشان را تا جایی که می توانستیم می نوشتیم حالا هم حواشی بر اسفار دارم که در دو جلد مفصل و البته به عربی است و توضیح و تفسیر حرفهای آخوند است . این دو جلد تحت عنوان «الاسفار عن الاسفار» در سال 81 به چاپ رسید .
 
 
بنده بعد از اینکه آمدم به تهران و قرار شد که در تهران سکونت داشته باشم ،(آن زمان مسجد نمی رفتم) به مدرسه مروی می رفتم و دو سه تا مباحثه داشتم و کار دیگری نداشتم تا اینکه مرحوم آقای سید محمد بهبهانی روزی به من گفتند که :«شما چرا به مدرسه سپهسالار نمی روید و در انجا درس نمی دهید ؟» من چیزی نگفتم و ساکت شدم . ایشان خودشان اقدام کردند برای اینکه بروم و درس بدهم ، و بنده رفتم و مشغول تدریس شدم و منظومه می گفتم . در کلاس دوم لئالی میگفتم و در کلاس سوم فلسفه . یک قسمتی از منظومه را هم آقای راشد در کلاس چهارم می گفتند و مکاسب را آقای گلپایگانی و آقای لواسانی می گفتند . آقای عصار هم اشارات تدریس می کردند .
گاهی هم که استادها نمی آمدند ، این درسها به گردن من می افتاد . مثلاً مرحوم طالقانی را در زمان شاه دستگیر کردند . درس ایشان را من یکسال می گفتم و حقوقشان را هم می دادم به خانواده شان . ولی ساواک فهمید و حقوق ایشان را از مدرسه سپهسالار قطع کرد .
مدرسه سپهسالار را آقای بروجردی پس از رفتن رضاشاه پس گرفت و یک مقداری تحت نظر آقا بود . مدرسه سپهسالار جدید مرکز دانشکده معقول و منقول بود . مدرسین زیادی آنجا تدریس می کردند . آقای عصار، آقای شیخ محمدعلی لواسانی بود ، آقای شیخ ابوالفضل نجم آبادی بود ، آقای میرزا وحید گلپایگانی بود، آقای طالقانی بود، ترابی بود ، و آقای ابن الدین و آقای راشد ، آقای ملکی زنجانی بود و افراد دیگر هم بودند .
و تمام مدرسه از طلاب پر بود و حجره ها دو نفر بودند ، اما طلبه های مدرسه سپهسالار آن وقت ذو حیاتین بودند ، به این معنا که اینها تغییر لباس هم می دادند . گاهی لباس روحانیت تنشان بود و گاهی هم کت و شلوار می پوشیدند و برای مقاصدشان رفت و آمد می کردند .
من در آنجا تدریس می کردم ، تا اینکه بعد از رفراندوم ششم بهمن سال 46، شاه به مدرسه سپهسالار آمد و من برای ملاقات نرفتم . بعد از رفراندوم ، موجباتی پیدا شد که من استعفا کردم .
 
 
حدود سال 1339 هجری شمسی از اقای بروجردی برای شرکت در کنگره ی بیت المقدس دعوت شد. ایشان به نمایندگی از طرف خودشان استاد محمود شهابی صاحب کتاب ادوار فقه و اقانجفی شهرستانی ومن را به این کنگره که در کشور اردن برگزار شد اعزام کردند بعد ازبازگشت من نیز برای ارائه ی گزارش سفر خدمت ایشان رسیدم. ایشان طولی نکشید که فوت کردند .
   
 
سال 43 من را از دانشکده الهیات بیرون کردند . من در آنجا هم درس می دادم و علت اینکه در این دانشکده درس می دادم این بود که مرحوم حاج آقای مهدی حائری یزدی از طرف آقای بروجردی به نمایندگی در آمریکا منصوب شد . این فرمان نمایندگی را هم به من نشان داد . یک روز در مدرسه سپهسالار نشسته بودم که حاج آقای حائری آمد . با ما خیلی مانوس بود و ما خیلی ارادت داشتیم به حاج شیخ عبدالکریم حائری . چون حاج شیخ بزرگ شده سامراء بود ، لذا روابط ما روابط خانوادگی بود . یک روز آمد مدرسه سپهسالار و فرمان را به من نشان داد . فرمان خیلی جالبی بود . من خصوصیات عبارات یادم نیست . بعد از رفتن ایشان من را دعوت کردند به دانشکده، که به جای او درس بدهم . ولی جای او را به من ندادند . او در دوره فوق لیسانس درس می داد و من در دوره لیسانس و انها هم بدشان نیامد و از این مسئله خوشحال هم بودند .
من چند سالی در آنجا فقه و اصول درس می دادم، تا سال 43 که مرا اخراج کردند . آقای مطهری را هم اخراج کردند . صدر بلاغی را هم اخراج کردند و آقای مرتضی جزایری و چند نفر مهم دیگر را نیز اخراج کردند . یک روز آقای سید محمد سبزواری که از استادان دانشکده الهیات بود ، جلوی شمس العماره مرا دید و گفت : من راجع به برگشت شما به دانشکده با فروزانفر (که در آن موقع رئیس دانشکده بود) خیلی صحبت کردم و گفتم :«مگر مثل فلانی چند نفر د ردانشکده دارید ؟»
 
ورود به مسجد شفا
 
سال 1344، آمدم به مسجد شفا . مسجد شفا به دستور آقای بروجردی ساخته شد و ایشان هم یک مقداری کمک کردند این ساختمان تماماً از سهم امام ساخته شده بود . از مرحوم آقای حکیم ، مرحوم آقا میرزا عبدالهادی و آقای خوانساری بود . از آن زمان تا حالا در این مسجد هستم و در این منطقه یوسف آباد کارهای علمی داریم ، کارهای طلبگی داریم ، کارهای تبلیغاتی در مسجد داریم . اول انقلاب خیلی وضعمان خوب بود . جلسات متعددی تشکیل می دادیم ، جوانها می آمدند، و درسهای اصول عقاید می گفتیم . گاهی این جلسات در منزل ما بود و در منزل هم درس می گفتیم .
 
مسلمان نمودن اقلیت ها و حوزه تدریس
 
توفیق زیادی که من در مدتی که اینجا زندگی می کنم پیدا کردم ، اینست که افراد زیادی از اقلیت ها – مسیحی، زرتشتی، کلیمی، بودایی ، ..... از ظاله و مظله – به دست من مسلمان شدند . از سال 54 دفتری دارم و در آن تا به حال حدود 400 نفر اسم نویسی کرده اند و یادگاری گذاشته اند ، چه به انگلیسی ، چه آلمانی ، چه کره ای، چه فرانسوی و نوشته اند که ما در محضر آیت اله شیرازی به اسلام گرایش پیدا کردیم .

روش ما اینگونه بود که : برای کسانی که مترجم داشتند وقت صرف می کردم، برای تفهیم مسائل . حق و حقوق اسلام را با متد جالبی برای اینها توضیح می دادم و اینها را با اصول اسلامی آشنا می کردم . و کسانی هم که فارسی بلد بودند، با آنها راحت بودم و نیازی به مترجم نبود . بعد از آن گاهی کتابهایی که مربوط به اصول عقاید بود به آنها می دادم، تا آنچه را که من به اینها می گفتم با این کتابها تکمیل کنند. و این هم موفقیتی بود برای ما در این منطقه ( یوسف آباد ) . شاید اگر در این منطقه نبودم این موفقیت برای من پیدا نمی شد . فعلاً که سالهای متمادی است که از انقلاب می گذرد ،(غیر از شش ماه اول که ترور شده بودم و در بیمارستان پارس بستری بودم و سپس به آمریکا رفتم) . در منزل درس می گویم و قبل از انقلاب نیز که در همین محل و در خیابانی دیگر بودیم ، کار ما این بود که صبحها و عصرها درس داشتیم . فقه و اصول را همیشه می گفتم . من پنج دوره منظومه گفته ام، و آخرین دوره آن پنج سال طول کشید . هفته ای دو روز منظومه می گفتم . اول فروردین 73 شروع کردیم و اول فروردین 78 تمام شد و دوره های قبل نیز تقریباً یکسال طول می کشید و شاگردهای زیادی داشتم . اصول هم مکرر  گفته ام . کفایه را مکرر تدریس کرده ام . رسائل را در مسجد با جمعیت زیادی تدریس کردم .