آیت الله العظمی شیخ محمد کاظم شیرازی در خاطرات شفاهی
 
انچه در ذیل می آید گزیده ای از خاطرات سینه به سینه ایست که توسط حضرت ایت الله سید رضی شیرازی در مصاحبه ها یا مجامع خانوادگی بیان شده است:
وقتي مرحوم آقا شيخ محمد كاظم به ايران آمد، آقا سيدابوالحسن زنده بود. و يك آقايي به نام سيدعلي ساوجي كه از علماء ساوه بود و از دوستان قديمي مرحوم آقا شيخ محمد كاظم، به نجف آمده بود و مي‌خواست خداحافظي كند. پيش مرحوم آقا شيخ محمدكاظم آمد. اقا شيخ محمد كاظم گريه‌اش گرفت. سيد پرسيد : چرا گريه مي‌كني؟ شيخ گفت:‌اين همه از عمر من گذشته و من مشهد نرفتم و خيلي ناراحت هستم. سيد گفت: من شما را به مشهد مي‌برم. شما تمام تشريفات را حذف كنيد، من شما را به مشهد مي‌برم و واقعاً هم او را به مشهد برد. تا آقا شيخ محمدكاظم به اهواز و بعد به قم رسيد و از اهواز استقبال و تشريفات شروع شد و در قم هم همينطور. آقاي ميرزاي جلوه به ديدن ايشان آمد و ايشان، آقاي بروجردي را براي ناهار دعوت كرد و من هم بودم. و دو بحث بين آقاي بروجرودي و شيخ شد. يكي در موقعي كه آقاي بروجردي به ديدن شيخ آمد كه من بودم و يكي هم وقتي شيخ به ديدن اقاي بروجردي رفت و آن زمان هم بودم.
در هر دو جلسه نشان داده شد كه آقا شيخ محمد كاظم در چه حدي است و بعد از آن جلسات، آقاي بروجردي ارجاع احتياطي به ايشان داد ولي قمي‌ها جلوي اين كار را گرفتند و گفتند كه اين كار درست نيست و اين شكست قم است. شما بايد به كسي ارجاع احتياط كنيد كه فرد خودش را اعلم بداند. به هر حال مرحوم آقا شيخ محمد كاظم شيرازي قبل از فوتش رونقي گرفت و شهرية نجف را مي‌داد و چيزي نگذشت كه فوت كرد.
و دو فرع فقهي يكي در مورد تنجيس متنجس بود. من اين را يادم هست كه مرحوم آقا شيخ محمد كاظم بحثاً يك طرف بود و اقاي بروجردي هم يك طرف. يك بار آقاي بروجردي گفت: اجازه مي‌فرماييد اين چيزهايي كه قبلاً نوشتيم بياوريم و بخوانيم. آقاي بروجردي بلند شد و يك كتاب خطي را كه از نوشته‌هاي خودش بود و روي پيش بخاري بود آورد و از روي آن مي‌خواند و همين‌طور كه مي‌خواند، آقا شيخ محمد كاظم اعتراض مي‌كرد و نقض مي‌كرد. تا اينكه ناهار حاضر شد و رفتيم سر ناهار. مرحوم آقا شيخ محمد كاظم رو كرد به آقاي بروجردي و گفت : نظر مبارك در اين فرع فقهي زكات چيست؟ و اقاي بروجردي هم جوابي داد.
اين گذشت و آمديم بيرون. من پرسيدم : آقا به چه مناسبت نظر ايشان را سوال كرديد؟ گفت : خواستم احترامي كرده باشم. من خواستم جلسة قبل را جبران كنم.
******
 
مرحوم آقا شيخ محمد كاظم شيرازي عادتشان بر اين بود كه براي تمشّي بيرون نجف قدم مي‌زدند چند نفر از اصحاب هم با آقا مي‌آمدند، ما هم مي‌رفتيم. در حال راه رفتن درس مي‌گفت. آقا سيّد احمد يك دوره تعادل و تراجيح تقرير كرده است كه همة اينها، همه در حال راه رفتن و درس دادن مرحوم آقا شيخ محمّد كاظم شرازي بوده است.
 
 
 
* مرحوم آيت‌الله محمدكاظم شيرازي، جدّامي و استاد بنده در بسياري از مراحل تحصيلي از خصوصيات اين بزرگوار اين بود كه شاگرد را پرورش مي‌داد. اين شيوه را ايشان از مكتب سامراء گرفته بود. نه تنها به شاگرد مجال اشكال كردن مي‌داد كه اگر شاگرد، نمي‌توانست اشكال را به صورت صحيح مطرح مي‌كرد و مي‌گفت: منظور شما حتماً همين است. آن‌گاه به پاسخ آن مي‌پرداخت.
يكي از توصيه‌هاي ايشان اين بود كه مي‌فرمود: هيچ‌گاه در مباحثات و موارد اظهارنظر، اول مازاد نباشيد. مقصودش اين بود كه طبق مرسوم بازاريان، وقتي جنس را براي مزايده به بازار مي‌آورند، آن‌كس كه اول قيمت بگذارد، سخن او حرف آخر نيست. ديگران، قيمت بالاتر پيشنهاد مي‌كنند و در نتيجه، آنچه او گفته ارزش خود را از دست مي‌دهد. در مباحثات هم، وقتي مسأله‌اي مطرح مي‌شود، شما اولين نفر نباشيد كه نظر خود را بيان مي‌كنيد، بلكه هميشه صبر كنيد تا ديگران، مطالب خود را بگويند و شما حرف آخر را بزنيد.
نكته ديگر اين كه : ايشان فرد بحّاثي بود و مسلط در مباحث. در عين حال، خيلي منصف بود.
*ايشان، حدود 40 سال، درس ميرزا محمدتقي شيرازي مي‌رفته‌اند و از سامراء، ملازم آن مرحوم بوده‌اند. مي‌فرمود: هر وقت به خانة ميرزا مي رفتم، دَرِ خانه‌اش را مي‌بوسيدم. وقتي كه بيرون مي آمدم، باز مي‌بوسيدم. تا اين كه ميرزا محمدتقي، زعامت عامه يافت. از آن پس، ترك كردم؛ زيرا خوف اين را داشتم كه حمل بر جهات ديگر بكنند، نه جنبة احترام به استاد.
خاطره‌اي هم از دوران سخت زندگي طلبگي خود براي من نقل كردند:
«روزي، يكي از نوه‌هاي دختري ميرزا، به نام سيداحمد سبط، به حجرة من در سامراء آمد كه ناهار را پيش من بماند. براي ايشان، دو عدد تخم‌مرغ، نيمرو كردم. گفتم آقا سيداحمد، قدر اين غذا را بدان، زيرا شش ماه است كه از حجرة من، دود غذا برنخاسته است.»
به ايشان عرض كردم: پس چه مي‌خورديد؟
فرمود: «اكثر اوقات، تمرهندي را در آب خيس مي‌كرديم و قدري هم شكر قرمز به آن مي‌افزوديم، آن‌گاه نان تريد مي‌كرديم و مي‌خورديم.»
اساساً،‌ وضع معيشتي حوزه نجف خوب نبود. از آقا شيخ محمدتقي بروجردي شنيدم كه گفت:
«وضع زندگي ما بد بود. آن‌قدر بد بود كه عبا را بر سر مي‌كشيدم و از توي كوچه‌ها كاهو جمع مي‌‌كردم، مي‌شستم و مي‌خوردم.»
وضع خود ما هم بهتر از اين نبود. يادم هست: يك وقتي پدرم كتاب صلوه يا طهارت حاج‌آقا رضا همداني را به من داد تا ببرم بازار حراجيها بفروشم تا بدين وسيله هزينة زندگي تأمين شود. من هم كتاب را آوردم و فروختم به 250 فلس.
البته روشن است كه اين چنين كتابهايي براي مجتهد، عصاي دست است. ضرورت شديد است كه انسان مجتهدي را وادار به چنين كاري مي‌كند.
*ايشان بعد از رحلت آقا ميرزا محمدتقي شيرازي، از كربلا به نجف آمدند. مقام مرجعيت داشتند. مرجعيت ايشان در حال رشد و نمو بود كه برخي مسأله رفتن فرزندانش به مدارس جديدعراق را مستمسك قرار دادند و عليه وي به تبليغ پرداختند و اين امر موجب انزواي ايشان شد.
بله، فرزندان ذكور ايشان به مدارس جديد مي‌رفتند و محيط مدارس جديد عراق، از نظر علماء پذيرفته نبود. البته به خاطر جنبة تجدد اين مدارس. به هر صورت، علماء روي خوش به اين مدارس نشان نمي‌دادند.
دختران علماء كه اصلاً به اين مدارس نمي‌رفتند. حتي يك مورد هم ديده نشده كه دختر عالمي به اين مدارس، رفته باشد. پسران حاج شيخ، به اين مدارس مي‌رفتند و ديپلم گرفتند. يكي از اينان، دكتر احمد كاظم، كه الان در عراق است، قبل از شروع جنگ بين‌الملل دوم براي دورة طب به آلمان رفت.
همين امر، باعث شد تا عده‌اي كه با مرحوم شيخ مسائلي داشتند، عليه او تبليغات كنند. برخي از افراد متدين، ولي ساده، تحت تأثير اين تبليغات واقع شده بودند؛ مثل مرحوم شيخ محمدعلي خراساني.
مرحوم شيخ محمدعلي خراساني واعظ، مرد زاهد و با تقوايي بود، ولي به خاطر تحريكات ديگران، در مجالسي كه شيخ حاضر بود، روي منبر، او را مورد خطاب و عتاب قرار مي‌داد و مي‌گفت:
«بچه‌هايت را فرنگ مي‌فرستي و از سهم امام به آنان مي‌دهي؟»
مرحوم پدرم فرمود:
روزي به شيخ محمدعلي گفتم: اين كه به شيخ اعتراض مي‌كني، بر اساس شنيده‌هاست يا آگاهي خودتان است!»
گفت: «بر اساس شنيده‌هاست!»
به او گفتم: «رفتن فرزند ايشان به فرنگ، هيچ ارتباطي به ايشان ندارد و از سهم امام هم، چيزي به او داده نشده است. پسر شيخ، چند سالي در كوفه، معلمي كرده و پولي فراهم آورده و براي ادامة تحصيل، به فرنگ رفته است.»
مرحوم پدرم فرمود: «از آن به بعد، نه تنها شيخ محمدعلي دربارة شيخ چيزي نگفت كه آمد خدمت آقا و حلاليت طلبيد.»
در هر صورت، به خاطر اين تبليغات، مرحوم شيخ محمدكاظم، خانه‌نشين شد.
بعد از رحلت حضرات آيات: آقا سيد ابوالحسن اصفهاني وحاج آقا حسين قمي، دوباره مرجعيتي پيدا كرد. حقايق، تا حدودي، براي حوزة‌ نجف، روشن شد، ولي طولي نكشيد كه به رحمت خدا رفت. نوشته‌هاي زيادي از آن مرحوم، برجاي مانده كه فرزند ارشدش آنها را، همراه با كتابهاي خودش، وقف كتابخانه حافظيه شيراز كرده است.