خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / خاطرات / رویای صادقه ای در رابطه با عکس میرزا

رویای صادقه ای در رابطه با عکس میرزا

عکسی در منزل ما هست که مورد شک است، که آیا عکس میرزا است یا عکس سیّد اسماعیل صدر است. سیّد اسماعیل صدر از شاگردان مرحوم میرزا بود. صدریها می‌گویند که عکس سیّد اسماعیل است، اما پدر من می‌گفت که: «اینها اشتباه فکر می‌کنند، برای اینکه این عکس آدم ریز اندامی است در حالی که آقا سیّد اسماعیل مرد تنومند چهار شانه و بلند بالایی بود» و می‌گفت: «من ایشان را دیده بودم. این عکس، عکس سیّد اسماعیل نیست.»
ولی این عکس یک شاهد غیبی دارد که عکس میرزا است و آن شاهد اینست که عرض می‌کنم: « من از ابتدای انقلاب در این خانه هستم. قبل از اینکه به این خانه بیائیم، خانه ما در آنطرف ولیعصر در خیابان ناهید (در کنار خیابان مطهری) بود در آنجا که بودیم آقای شیخ محی الدین ممقانی، نوه مرحوم آقای شیخ حسن ممقانی و پسر مرحوم آقا شیخ عبدالله ممقانی، که از علمای خوب و فاضل هستند، یک سفر با اهل بیتش از نجف به تهران آمدند.(در زمان آقای حکیم) ایشان از اصحاب و دوستان ملازم آقای حکیم بود. به آقای حکیم ارادت داشت و اصلاً از مشاورین آقای حکیم بود و کسی بود که آقای حکیم با او مشورت می‌کرد. مرد پخته عاقل فرزانه‌ای است. ایشان در همان زمان آمد به منزل ما در خیابان ناهید (شاید ۲ یا ۳ سال پیش از انقلاب). روزهای جمعه روضه داشتیم و روضه‌ای بود که همه می‌آمدند و شرکت می‌کردند. تصادفاً ایّامی که ایشان اینجا بود، مقارن شده بود با ایام فاطمیه. من در همان وقتها به جلسه صنف فرش فروش می‌رفتم و نماز می‌خواندم و تفسیر می‌گفتم. صنف فرش فروش در دهه فاطمیه روضه داشتند. یک روزش را که مصادف بود با روز جمعه، در منزل ما تعیین کردند. در اعلامیه‌ها نوشتند که جمعه منزل فلانی و روزهای دیگر هم منزل افراد دیگر بود؛ چون ما هم روزهای جمعه خودمان روضه داشتیم، لذا گاهی روضه ما و روضه آنها تلاقی می‌کرد. شب جمعه من و آقای ممقانی تنها نشسته بودیم و حرف می‌زدیم. به من گفت: «آقا فردا روز جمعه است و اینجا رفت و آمد بیشتری هست، شما عکس مرحوم میرزا را در این اتاق نصب کنید که طلب رحمتی برای ایشان شود. بدتان می‌آید که این کار را بکنید؟» گفتم: «نه». گفت: «پس چرا عکس میرزا را در اتاقتان نمی‌زنید؟» گفتم که: «ما به این انتساب افتخار می‌کنیم، این حرفها چیست؟ ولی تا به حال نشده و شاید هم توجه نشده بود.» این حرفها نیمه شب بود. بعد از این صحبت، ایشان رفت و خوابید و من هم خوابیدم. صبح، اوائل طلوع آفتاب که شد، آقای شفیعی (که خدا انشاالله قرین رحمتش کند) که از فرش فروشها بود و قد بلندی داشت و در هیئت و اداره جلسه فعالیت می‌کرد زودتر از همه برای تدارک مقدمات آمد. ایشان وارد شد در تالار که ما در آن بودیم، گفتم: «اقای شفیعی روی صندلی بروید و عکس میرزا را روی دیوار نصب کنید». آقای شفیعی روی صندلی رفت و عکس مرحوم میرزا رانصب کرد؛ هنوز از صندلی پایین نیامده بود که تلفن زنگ زد من تلفن را برداشتم و دیدم که مادرم پشت خط هستند. ایشان در کوچه میرزا محمود وزیر زندگی می‌کرد (پیش آقای فخرالدین شیرازی که استاد ریاضیات دانشگاه شهید بهشتی است) از آنجا به من تلفن کرد و گفت: «سلام علیکم، من دیشب پدر شما را در خواب دیدم و خیلی هم خوشحال بود به او گفتم آقا خوشحالید، گفت: بله، فردا میرزا به منزل آقا رضی می‌رود.»من از این حرف مادر تعجب کردم و موی تنم راست شد. ما ساعت یازده شب مذاکره کردیم و به مادر من کسی چیزی نگفته بود و کسی مذاکره نکرده بود و من خیلی تعجب کردم.
مادرم گفت: «پدرتان دست کرد در جیبش و یک قرآن در آورد و گفت این را بده به آقا رضی تا در جیبش بگذارد و باز دست کرد در جیبش و یک پولی که مال زمان عثمانی‌ها در عراق بود و به آن مجیدی می‌گفتند در آورد و گفت: این را بده به آقا رضی که خرد کند و صدقه بدهد.» همین شد و تمام شد و من خیلی از این خواب تعجب کردم. مخصوصاً به خاطر این جمله که: «میرزا فردا می‌رود به خانه آقا رضی». یعنی از مذاکرات شب ما با آقای ممقانی روح پاک این مرد خبر داشت و استماع کرده و شنیده و علم پیدا کرده بود و من مطمئن شدم که عکس، عکس میرزا است و از شک خارج شدم. و در آن روز هم جمعیت زیادی آمدند به آنجا و فهمیدم که قرآن و صدقه برای چیست و همیشه هم از این قرآن‌های کوچک در جیبم هست.

درباره ی admin

مطلب پیشنهادی

تدریس در مدرسه سپهسالار

من مدتی در مدسه سپهسالار درس می‌گفتم. در آنجا چند سال درس گفتم. مدرسه سپهسالار …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *